ماه میاد تو خواب
بی انسانها زیستم بی ترانه هرگز...
ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز خفته است روی لبانم ترانه ای که نخواهم سرود هرگز... "فدریکو گارسیا لورکا" پ.ن:امروز اولین بارون درست درمون اصفهان اومد و من خوشحالم. ... دچار خود سانسوری میشوم! حرفم را قورت میدهم! به حال انفجار هستم.سعی میکنم معلوم نشود! دچار خود سانسوری میشویم... دقیقا" و تحقیقا" به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت دوس دختر ابرو پیوسته نمیگیرم! برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند؟ تاریخ یا جغرافی؟ میدانی؟! به جای عشق و جست و جوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگر نوشت. "حسین پناهی" وقتی یاد تو می افتم فرفره های دلم تند و تند می چرخند. به خداااااااااا!! چندین مورد مرد گنده و خانوم فربه اومدن بطری رو با فاصله ی ۲۰ سانتی از شیر گرفته ،از هر گالن آبی که از شیر خارج میشه حدودا" ۵ سی سی وارد بطری میشه، و اصولا بقیش میپاشه به من! رفیق 12 سالگی ام و رفیق هنوز 21 سالگی ام تولدت مبارک. این روز ها به این 1 و2 نگاه که میکنم،می فهمم که دهگان هنوز به یکان اولویتی ندارد. یادم هست می ترسیدیم از" آدم بزرگ شدن"؛ هنوز من و تو " آدم بزرگ" نشده ایم. یا آن موقع بزرگ بوده ایم یا حالا کودک... توی سر رسید بچگی مان- که هنوز دارمش- روز 24 شهریورش کلی گل گلی هست که تو کشیده ای... تولدت مبارک. وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن. دانیال نازی عباس کیارستمی رو عاشقم مث "طعم گیلاس"؛ محسن مخملباف رو عاشقم مث "حوض سلطون"؛ ابولفضل جلیلی رو عاشقم مث "یک داستان واقعی". امروز رفتم یه نیگا انداختم؛بلاگای قدیمی بچه ها همه به روز شده! همه برگشتن خونه های قبلیشون! یادم میفته به" بازم صدای نی میاد" ِ خودم و دلم میسوزه! آخه حذفش کردم.اولش میخواستم بعد یه مدت برگردم ولی نشد. دوسش داشتم. شاید نسبت به فحش های تاق و جفت توی کامنت دونی ام ضعف نشون داده باشم، اما اون موقع به نظرم بهترین کار بود! دلم براش تنگ میشه! " مرضيه گفت ،مصطفی رو بردي كجا؟" ساواکی گفت " تو سلول شماره بيسته، ته همين بنده." مرضيه گفت " آواز بخونم صدام بهش مي رسه؟" ساواکی گفت " آواز بخوني مي برمت پيش بازجوت." مرضيه گفت " اون وقت مصطفي رم مي آري پيش بازجوش تا ببينمش؟" ساواکی گفت " خيلي پررويي. اين اخلاقت به…ها مي بره." و مرضيه بلند شروع كرد به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند. ساواکی به او تشر زد و حتي ما احساس كرديم رفته است توي سلول و دستش را گذاشته دم دهان او، كه صدايش هي قطع و وصل مي شود. خيلي عصبي شدم. احساس كردم همين حال به هم سلولي هاي ديگرم هم دست داد. خواستم فرياد بزنم و به نگهبان فحش بدهم ؛ اما جلوي خودم را گرفتم. دوباره صداي مرضيه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتي به جملة « كه مي روم به سوي سرنوشت " رسيد . صداي سيلي آمد وكمي صداي مرضيه لرزيد. و وقتي به جملة « ميان طوفان، هم پيمان با قايقران ها "رسيد.، ديگر صداي كشيده و لگد قطع نشد. و مرضيه هم آواز را قطع نكرد. بلند شدم و با مشت به در سلول كوبيدم. احساس كردم، سلول هاي ديگر هم تك تك درهايشان با مشت كوبيده مي شود. حالي داشتم كه اگر مي شد، در سلول را مي كندم و نگهبان را بي بيم از هر چيز مي كشتم. ديگر هر چهار نفر به در سلول مي كوبيديم و همة سلول ها هم صداي ما شده بودند. ساواکی وحشت كرد و دست از زدن برداشت، اما مرضيه دست از خواندن برنداشت. از ميان صداي درهايي كه با مشت كوبيده مي شد و فرياد ساواکی كه بي دريغ فحش مي داد ؛ صداي مصطفي را شنيدم كه از اين جمله با مرضيه هم آوازي كرد. " اي دختر زيبا، امشب بر تو مهمانم ... " من هم با آن ها هم صدا شدم. بعد هم سلولي هاي من هم آواز شدندبعد کم كم همة سلول ها با فرياد " مرا ببوس " را خواندند . فردا صبح زود، خبر مرگ مرضيه را همة سلول ها باور كردند به جز مصطفي. براي همين از آن سوي بند، شروع كرد يكريز مرضيه را صدا كردن و مرا ببوس را خواندن. "نوشته ی محسن مخملباف" پ.ن:کلمه ی ساواکی را به روز کنید. ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،شهر سوگواران هر زمانی فرو میبارد از حد بیش ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش رنگ ابن شب های وحشت را،تواند شست آیا از دل یاران چشم ها و چشمه ها خشکند،روشنی ها محودر تاریکی دلتنگ همچنانکه نام ها در ننگ هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد آه باران،ای امید جان بیداران بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟ "فریدون مشیری" که می توانستیم هزار ساله شویم و هنوز کودکانی هستیم با چشمان گشاده از حیرت دست در دست هم پا برهنه در آفتاب می دویم. زنی در پستان هایش باغی در درختش. ما در عتاب تو می شکوفیم در شتابت ما در کتاب تو می شکوفیم در دفاع از لبخند تو که یقین است و باور است دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت میکند. ا.بامداد از تویی که می گویی انجیل را میخوانی که محمد را بیشتر دوست بداری... حتی اگه بمیرم،چیزی از وجود من باقی می مونه که تا ابد صدای تو رو از توش میشه شنید! بانوی گیسو حنایی ام تو را دوست دارم چون لحظه ی شوق در گشودن هدیه ای که نمیدانم چیست؟! دوستت دارم چون غوغای درون و لرزش دست و دل در آستانه ی دیداری! دوستت دارم چون گفتن شکر خدا من زنده ام گفتی اگر تو را از دست دهم خواهم مرد. نه تو زنده میمانی و یاد من چون دودی سپید در باد محو خواهد شد و تو خواهی ماند بانوی گیسو حنایی ام بانوی قلب من "عمر اندوه در قرن ما یکسال بیش نیست" "از عاشقانه های ناظم حکمت" کلی جیغ کشیدم و گریه کردم!دلم نمیخواست! کلی صبر کرده بودم که پر هاشون در بیاد! نمیدونم دردشون اومد یا نه... و چون جا کم هست،تنهایی روی شانه هام نشسته است! خیلی خسته ام! به اندازه ی سه سال جون کندن برای بزرگ شدن! به اندازه ی سه سال انرژی صرف کردن برای قد کشیدن،بی اینکه کمرم بشکنه ! من به اندازه ی سه سال در جا دویدن خسته ام! میخوام برم،بایستم و در های دنیا رو روی خودم ببندم! .... بین ما چهار تا، یکی از ما خیلی با کلاس هست! جوری که دهن ما سه تا همیشه باز میماند و اوضاع فکمان بی ریخت میشود! همان یکی همه ی اینها را شامل و حامل میباشد: کایاک میروند فردا ما دهنمان باز هست! لمپارتی میروند که ما نمیدانیم چیست،ما دهنمان باز هست! اسپرسو را به چین پیوند می زنند دهنمان باز هست! عکس ِ هنری میگیرند،دو هزار و خیلی ،ما دهنمان باز هست! اسکیس میکشند کرور کرور دهن ما ایضا" به حالت ذکر شده! دوربین یک میلیون و هشتصد هزار تومان،دهن ما مجددا".. دماوند را فتح نموده اند،دهن ما زیاد باز هست.. هف هش ده بار از دانشگاه های مختلف انصراف داده اند،دهن ها بسته نمیشود! استاد رقص هستند،تدریس میکنند همینجور،دهن غار شد! .... نمی دانیم این یک نفر چرا در راستای بسته شدن دهن های ما خودشان را پاری وقت ها به حد و حدود ما نمی رسانند!؟!؟!؟!؟!!!؟؟؟! چند سالی می شود بند کفش هام را سفت بسته ام و در جا می زنم... بر خلاف دیروز و دورتر ها. پر هاشان را که برق می زد و منقار سیاه شان و صداشان را که هیچ ظرافتی ندارد! امروزهمه ی کلاغ ها را دوست داشتم، حتی بیشتر از بلبل هایم که خودم بزرگ شان کردم! بلبل های فراری ام... همه لخت به دنیا می آییم،با این حال بزرگ که شدیم، سرنوشت کم کم طوری شکلمان می دهد که انگار از مومیم! بعد همه ی ما را به طرف یک مقصد واحد ـ مرگ ـ روانه می کند. بعضی ها دستور دارند از راه های گلکاری شده بگذرند،از بعضی هم خواسته می شود روی جاده های پر از تیغ و خار راه بروند. گروه اول با آرامش به اطراف نگاه می کنند،و در میان عطر شادی شان لبخند می زنند، لبخند آدم های بی گناه، در حالی که گروه دوم در زیر آفتاب سوزان دشت به خود می پیچند و ابرو هاشان مثل آدم های بد عنق به هم گره می خورد. بین آرایش تن با سرخاب و ادوکلن، و آرایش خالکوبی که هرگز پاک نمی شود تفاوت از زمین تا آسمان هست... "از کتاب خانواده ی پاسکوال دوآرته نوشته ی کامیلو خوسه سلا" تو لبخند بزن. من چوپانی نیستم نرم خو آنگونه که در افسانه. اما جنگلبانی ام که زمین را،و باد را و کوهها را با تو قسمت می کند. "از عاشقانه های پابلو نرودا " نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه , خدا را چه پر طنین آوازی! پرنده ی کوچک و زندانی ِ دلم به جنبش در آمد! زنجیر پاره و قفس رها کرد! به جستجوی مرغ آواز خوان؛ که این بار سرودی در داده بود مبهم و سحر آمیز.... پرنده ی مرا دیدی بگو باز گردد! دلم خالی ِ اوست! بگو باز گردد... نمیدونم چرا همه تو کیفاشون فقط یه جبر بود و یه رضایت ِ زورکی! یه خنده بعد از زجر! این وسط اما من فقط و فقط به خاطر لذت ِ که اینجوریم! خوردن ها و پیاده راه رفتن ها... همش لذت محض ِ،در نهایت ِسادگی و روز مرگی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی !
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم ,
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر لباسارو می کنه و با هلهله از روی آتیش می پره .
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو اگه با هم بخوریم ,
هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه ؟
من : عشق من!
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه!!
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید.
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا ؟
من : نمی دونم والله !
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود ؟
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود...
"حسین پناهی"
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم.
#
دریاهای چشم تو خشکیدنی ست
من چشمه ئی زاینده می خواهم.
پستان هایت ستاره های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می خواهم :
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم
انسانی در کنار من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم...
#
خدایان نجات ام نمی دادند
پیوند ترد تو نیز
نجات ام نداد
نه پیوند ترد تو
نه چشم ها و نه پستان هایت
نه دست هایت
کنار من قلبت آینه ای نبود
کنار من قلبت بشری نبود...
احمد شاملو_1334
ببینید
| Design By : Night Skin |


